|
دوستت دارم .....
چقدر گفتن این جمله تو این روزها برام بی معنی شده ،چقدر سخت میتونم از خودم بپرسم که دوست دارم ؟ولی دلم پر از دودلی
به خودم شک دارم ،به اشک هایی که تا الان ریختم به سکوت هامم شک دارم
حرفا های ترسناک میزنم ،میدونم !ولی من موندم و این کابوس ها
من موندمو هزار جور سوال ،من موندمو عشق خالی ......
آره دوست داشتن کافی به چه دردم میخوره ......؟
این که دوست داشته باشم یا دوستم داشته باشی به هیچ دردی نمیخوره وقتی حتی نمیتونم به دودلی های خودم پایان بدم هیچ فرقی نمیکنه که به کی بگم دوست دارم
دیگه فرقی نمیکنه کی قراره بشنوه دوست دارم رو از من ......
به چی فکر کنم ،به کی فکر کنم مهم نیست
آره .... مهم نیست عاشقم ،مهم نیست یه قلب دارم ،مهم نیست قلبم واسه کی میتپه
آره این قانون طبیعته !
وقتی میگم این قانون طبیعته یاد این جمله می افتم
"و من از این میترسم که دوست داشتن را مثل مسواک زذن بچه ها به من و تو بیاموزن "
انگار دارن بهمون یاد میدن که کی رو دوست داشته باشیم کی رو دوست نداشته باشیم مثل مسواک زدن بچه ها ....!
انگار خودم هیچی از دوست داشتن نمیدونم ،انگار هر چی دیگران گفتن داره تکرار میشه
آره میترسیدم که بخوان به من و تو یاد بدن ولی مثل اینکه اون روز رسیده دارن به ما یاد میدن بدون اینکه بدونیم چی میخواد بشه ؟
بدون اینکه بخوام فقط دارم حرفاشونو و کاراشونو تکرار میکنم
اینا باعث میشه دودل باشم ،باعث میشه به حرفاشون گوش نکردن سخت بشه
چون وقتی ترس تو وجود آدم رخنه میکنه عشق کمرنگ میشه
حالا من موندمو یه دنیا دودلی ،یه دنیا حرف ناتموم ،یه دنیا سوال ...........

ادامه مطلب |